خرید بک لینک
وقتی با یک گربه تصادف می کنید فرارنکنید. کسی را به خاطر تصادف با گربه دستگیرنمی کنند. ماشین را کناری بزنید و پیاده شوید. مردم شما را شماتت نمی کنند. خواهید دید که برخی همدلانه خواهند گفت گربه نُه تا ج

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

محمد، موقع خواب، قصه ی ترسناک خواست. علی گفت: یک مامان بزی بود که دو تا بچه داشت. یکی از بچه های اش را گرگ خورده بود.از فرهاد سه ساله ی مان می خواهم قصه بگوید. قصه را درخشان آغازمی کند: یک کمد بود که

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

مجله ی "جهان کتاب" خیلی خوب است. جهان کتاب ماهنامه ای است با روش خبری، آموزشی و اطلاع رسانی. ناشر آن موسسه ی فرهنگی، هنری جهان کتاب است، صاحب امتیاز و مدیر مسئول طلیعه خادمیان، زیر نظر مجید رهبانی و ف

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

ستاد مهار کرونای خانواده ی ما امروز جلسه ی اضطراری داشت. سر سفره ی نهار و پس از اعلام آمار تلویزیونی توسط "جهانپور" و دریافت اخبار بازگشایی بازار و ترافیک شهرهای ایران و هشدارِ احتمال افزایش مبتلایان.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

امروز سرِ سفره ی نهار آمارِ "جهانپور" را به قاشق کشیدیم. ترافیک شهرها را دیدیم. مردمی که بادلیل یا بی دلیل توی خیابان ها قِل می خوردند؛ زیر سایه ی سنگین کرونا. ما بیماریم. عده ای به قول "مصطفا ملکیان"

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

محمد: بابا، وقتی ما بزرگ شیم، شما پیرمی شین.بابا: آره.محمد: من دوست ندارم شما پیرشین. اَه، اَه، این چه زندگیه. من نمیذارم کسی از خانواده ی ما بمیره. من نمیذارم کسی بره توی خاک. نمیذارم کسی تیربخوره.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

دیروز صبح که بیدارشدیم یکی از پسرها بهانه ی بیرون رفتن گرفت. من رنگ گواش آوردم و روزنامه و کاغذ و آب و قلم مو. فرشِ توی راهرو را کنار زدم و نشستم روی سرامیک ها. پسرها دورم جمع شدند. هر کس یک قلم مو بر

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

یک کیسه بوکس خریدم. ویژه ی روزهای مبارزه با کرونا. مشت زدن به کیسه بوکس لذت دارد. امروز توی داروخانه یک مرد خیکی آمد تو و می خواست بی نوبت دارو بگیرد. گفتم بی نوبت دارو نگیر. مثل ما صف وایستا. به دارو

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

همسرم می گوید: "از صبح کنار علی نشسته ام. علی درس می خواند، من هم قلاب بافی می کنم ". من می گویم: "من از صبح کنار فرهاد نشسته ام. فرهاد با مخلوط کنِ اسباب بازی اش، دوغ و شربت درست می کند، من هم کتاب م

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

فرهادِ سه ساله ی مان، آخر قصه ها را درخشان تمام می کند: "قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش رسید. رفت پیش جوجه هاش".به فرهاد می گویم: "غذا بخور، گُشنه ای". می گوید: "من گشنه نیستم. من آقا فرهادم".فرها

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:44

صفحه بندی